تبليغاتX
تک برگ خزون
خاطرات شیرین گذشته تلخ ترین غم امروز است
روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامههاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .
روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها ماندهام."
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بودهام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کردهام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيدهام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأ سفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلولهاي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .
     در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کردهايم و به او پرداختهايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است .
همين حالا احيائش کنيد، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:46  توسط samira | 
 

 

 

 

 

 

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم
  عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست ...
  تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است
 دلا ياران سه قسم اند گر بداني زباني اند و ناني انـد و جـاني به نـاني نان بده از در برانـش تو نيـکي کن يه ياران زبـاني وليـکن يـار جـاني را نگهدار به پـايش جـان بده تا مي تواني
 تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را1 با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟
 يک بار ، يک بار ، فقط يک بار مي توان عاشق شد ، عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق انديشه ، عاشق خدا ، عاشق عشق..... بار دوم ديگه خبري از جنس اصل نيست ، شوق تصرف جاي عشق به انسان را مي گيرد و ريا جاي عشق به خدا را..... در عشق حرفه اي شدن ممکن نيست ؛ مگر آنکه به بدکارترين رياکارترين پرستِ بي انديشه تبديل شد...ه 
   عشق کودکانه از اين اصل پيروي مي کند که: (( من دوست دارم چون دوستم دارند.)) عشق پخته و کامل از اين اصل که: (( مرا دوست دارند، چون دوستشان دارم.)) عشق نا بالغ مي گويد: (( من تو را دوست دارم چون به تو نيازمندم .)) عشق رشد يافته مي گويد: (( من به تو نيازمندم چون دوستت دارم
 دوستي با مردم دانا نکوست ... دشمـن دانـا به از نادان دوست! دشمـن دانـا بـلندت مي کنـد ... بر زمينت مي زند نادان دوست

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:49  توسط samira | 
 

آن طرف تر از خودم

نشسته ام

روی پله تنهایی
زل زده به تاریکی پنجره
چه کسی بیرون است؟
هیچ کس
نه کلاغی نه "بوف کور"ی
من از این پنجره های لعنتی دلگیرم
روی پله تنهایی در انتظارچه کسی خشکم زده؟
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:46  توسط samira | 
 

خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي كلامي عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم وپنداشتم تو از قبيله ي انسانيت آمده اي
تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان معرفت و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار؟؟؟
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند و من با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه تو را يافتم بايستم و در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم
باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست
اي مهربان من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 19:49  توسط samira | 

اوخوشبخت بود.زيراهيچ سوالی نداشت .اما روزی سوالی به سراغش آمد وازآن پس خوشبختی ديگر چيز کوچکی نبود.اوازخدا معنی زندگی را پرسيد.اما خدا جوابش را با همان سوال خودش داد. خدا گفت: اجابت تو همين سوال توست. سوالت را بگير و در دلت بکارو فراموش نکن که اين دانه ای است که آب و نورمی خواهد. او سوال را کاشت.آبش داد و نورش داد. سوال جوانه زد و شکفت و ريشه کرد . ساقه و شاخه وبرگ. وهر ساقه سوالی شد وهر شاخه وهربرگ سوالی!

 واوکه تنها يک سوال داشت ؛ درختی شد که ازهرسرانگشتش سوالی آويخته بود. وهربرگ تازه ؛ دردی تازه بود وهربارکه ريشه فروترمی رفت ؛ درد او نيز عميق ترمی شد! فرشته ها می ترسيدند. فرشته ها ازآن همه سوال ريشه دار می ترسيدند.اما خدا گفت: نترسيد!درخت او ميوه خواهد داد . وباری که اين درخت می آورد معرفت است! فصل ها گذشت ودردها گذشت درخت اوميوه داد و بسياری آمدند وجواب های اورا چيدند.اما دردل هرميوه ای ؛بازدانه ای بود وهردانه آغازدرختی وهر که ميوه ای را برد در دل خود

 بذر سوال تازه ای را کاشت.« اين است قصه زندگی آدم ها »

 اين را فرشته ای به فرشته ای ديگر گفت!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 18:38  توسط samira | 
وقتی احساس میکنی نمیتوانی و میدانی باید انجام بدهی پس سر سختانه مقاومت کن و ادامه بده به خاطر بیاور که چرا این کار را شروع کردی و به خاطر بیاور که کجا میروی ؟ به عظمت چیزهایی فکر کن که در مقصد به آنها خواهی رسید و بعد ادامه بده . بعد از پل نا امیدی دستاورد های بزرگی در انتظار توست پس از این پل عبور کن و مسیرت را ادامه بده وقتی زمین خوردی و ادامه دادن برای تو مشکل شد از همین فرصت برای تجدید قوا استفاده کن فراموش نکن هر تجدید قوایی تو را مقاوم تر می کند هنگامی که احساس کردی دیگر توان رفتن نداری لحظه ای استراحت کن و دوباره ادامه بده تو می توانی تک تک موانع را از سر راهت بر داری فقط به شرط اینکه یکی یکی به سراغ آنها بروی ............
بالاخره یک روز
بالاخره روزی تو کشف خواهی کرد که زندگی چیزی بیشتر از یک معامله ساده عمر با خواسته هاست بالاخره یک روز تو کشف خواهی کرد که قبل از این که به اندازه کافی سرمایه داشته ای و میتوانستی وقتت را به جای تلاش برای به دست آوردن مال و دارائی بیشتر ، صرف استفاده از آنچه که داشتی کنی آن روز خواهد آمد و هیچ چیز و هیچ کس به جز خود تو نمیتواند آمدن آن روز را به تاخیر بیاندازد یک روز زندگی تو از لذت و معنا پر خواهد شد آن روز میتواند امروز باشد.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 18:1  توسط samira | 

 

 

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان خون است به دلهامان
فریاد و فغان دارم دوردیکش میخانه
هر سو نظر اندازی صد خاطره می سازی
زآنها که سفر کردند دلشاد از این خانه

تا سر به بدن باشد این جامه کفن باشد
فریاد اباذرها ره بسته به بیگانه
ای وای که یارانم گلهای بهارانند
رفتند از این خانه رفتند غریبانه

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 18:53  توسط samira | 
 
 
 
 کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 16:20  توسط samira | 
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 17:51  توسط samira | 
      

                        

 
آهسته و بي دغدغه گامهايم را روي برگها گذاشتم،گورستان نارنجي در نظرم

 
مثل بوستاني پر گل آمد و قامت بر افراشته سپيدارهاي زرين پوش، همچو پناهگاهي

 
بي اتكا در برابر تابش بي رمق خورشيد در مقابلم جلوه گر شد. سرمست از باده زندگي در

 
زير اين همه زيبايي و شكوه پاييز، گام بر داشتم و در حيرت زيبايي مرگ درختان به فكر فرو رفتم

 
مگر مي شود جز در قاموس خدا، جاي ديگر، مرگي بدين زيبايي يافت؟ پرواز روح زندگي گياه را اينگونه

 
 روياگون تماشا كرد و بر خزانش اشك نريخت ؟ به  راستي ، مگر
 مي شود..............................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:51  توسط samira | 
خيلي وقت بود نتونسته بودم همراه دوستاي خوبم بشم ....
 
به خاطر اين تاخير از اونايي كه هنوز سراغمو مي گيرن عذرخواهي مي كنم.
 
و ممنون از همتون كه هميشه بهم لطف داشتيد.
                          
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:37  توسط samira | 

 

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخره جاده است

خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها

بدونی بی تو و باتو همینه رسم این دنیا

خدا حافظ همین حالا........ خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 14:23  توسط samira | 

 گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ 
 تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
 خدا هيچ نگفت.
 گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
 خدا هيچ نگفت.
 گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
 خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
 دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. 
 اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
 دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
 ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز 
 دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
 مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم 
 هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست. 
 آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
 حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
 قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 12:6  توسط samira | 
 

با من بمان ای همصدا ، تا آخره اسم سفر
از جاده های پر خطر ، این خسته را با خود ببر
با من بخوان ای همنوا ، شعر سپید عاشقی
این واژه را با هر زبان ، تنها توئی که لایقی
من صد بیابان عاشقم ، دریای عشقم را ببین
از آسمان قلب من ، گلهای حسرت را بچین
در کوچه های عاشقی ، من عابری دلخسته ام
از من گذشتم با دلم ، چون بر دلت دل بسته ام
در فصل سرد عاشقی ، من گرم پندار توام
در وصف عشقت مانده ام ، حالا پی شعری نوام
در شهر بی سامان شب، با یاد تو من شاعرم
از قصه های شهر شب ، تنها توئی در خاطرم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 10:41  توسط samira | 

وقتی شب , شب ِ سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود, واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیهء شب, طپش ِ هراس ِ من بود
وقتی زخم خنجر دوست, بهترین لباس ِ من بود
تو با دست ِ مهربونی, به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی, پردهء شبُ دریدی
ای طلوع ِ اولین روز, ای رفیق ِ آخر من
به سلامت سفرت خوش, ای یگانه یاور ِ من
مقصدت هر جا که باشه, هر جای دنیا که باشی
خاطرت باشه که قلبت, سپر ِ بلای من بود
تنها دستِ تو رفیق, دستِ بی ریای من بود
اگه باشی یا نباشی, برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم, تو رفیقی جون پناهی.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:25  توسط samira | 

 

یه شب تو خلوته دلم ، یه سر زدم به آسمون
تو اونجا بودی و بمن ، گفتی نرو پیشم بمون
اونو شب دلم پیشه تو موند ، پیله درداشو شکوند
یادمه که شب تا سحر ، ماه واسمون قصه می خوند
قصه دل دادنه گل ، قصه عشق و عاشقی
قصه مرگ شاپرک ، واسه یه شاخه رازقی
یادته ماه چه ساده بود ، قشنگ و بی ریا و پاک
یادمه بذر عشقمون ، همونجا افتاد روی خاک
دل تو گوشم یواشکی ، گفت نذارم سحر بشه
قرار شد اون شب دله تو ، تمومه حرفاشو بگه
درسته اون شب سر اومد ، صب شد و آفتاب در اومد
دلم گرفت به قلبه تو ، از ابرا پائین نیومد
دلمو دادم دست دلت ، هیچ جا اونو جا نذاری
یادت باشه واسه دلم ، شریک و همتا نیاری
.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 10:32  توسط samira | 

تازه

 

از راه رسیده ای    ناشناسی تو هنوز

تو فقط خنده ما را دیدهای

گر پی سوختنی عاشق چشم به در دوختنی

با ما بمان   باما بسوز

تازه از راه اسیده ای    ناشناسی تو هنوز

بشنو از ما  این نصیحت ....

شعر رفتن ساز کن

تا پرو بالت نسوخته شاپرک پرواز کن.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:43  توسط samira | 


 

قرار است امشب دو ماهی بمیرند
که دیگر سراغی ز دریا نگیرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهای پیرند
و بوی جهنم که آید از این شهر
و مردان اینجا چه نا سر به زیرند
تمام فصولی که می آید امسال
بدون شک از ابتدا سردسیرند
بعید است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگیرند
و یک سال دیگر گذشت و نفسهام
از این لحظه های پر از غصه سیرند
شب سرد و بی انتهای زمستان
قدمها مردد ولی ناگزیرند
دو خط موازی رسیدن ندارند
دو خط موازی فقط هم مسیرند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 9:52  توسط samira | 

ازرنجي خسته ام كه ازان من نيست

 

بر خاكي نشسته ام كه ازان من نيست

 

با نامي زيستم كه ازان من نيست

 

از دردي گريستم كه ازان من نيست

 

ازلذتي جان گرفتم ام كه ازان من نيست

 

به مرگي جان سپردم كه ازان من نيست


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 19:2  توسط samira | 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:56  توسط samira | 

به دنبال زندگی اما در زندگی هستیم . به دنبال راه و در راهیم . در انتظار لحظه ها اما در لحظه 

   زندگی می کنیم . ما چه می خواهیم که تا حال نداشته ایم و چشمهامان به اینده سفید مانده ؟ کدام

  قصه ی ناتمام ما را به فردا وصل می کند ؟گوش ها چرا از این همه کلمه های گفته شده پر  نمی شود

؟چشم ها چرا سیرامونی ندارند ؟ شوق دیدن کدام صحنه ی جدید کدام چهره کدام تصویر  پلک ها را هر صبح

از هم می گشاید ؟چند بستنی چند ظرف شاه توت طعم زندگی را در این تکرار  مزه ای دیگر خواهد داد ؟ چند

بار دیگر دریا به روی دلت دریایی می شود ؟چند بار کوه را تماشا  کنی مقاوم و استوار خواهی شد؟ در این

نگاه های مکرر به کجا رسیده ای که دریاهای نرفته و  کوه ها و درخت های ندیده را جستجو می کنی ؟سفر

تو را به کدامسو فرا می خواند ؟ در باران چه ندیدی که در کنار رود اتراق می کنی ؟ برگ نزدیک ترین

درخت به خانه ات را دیده ای ؟ که  برای دیدن انبوه درخت ها ساعت ها در جاده می رانی ؟ قیافه ی همسایه

ها و هم محلی هایت را  درست دیده ای که برای دیدن ادم های دیگر به ان سوی اب ها سفر می کنی ؟ باور

کن همه ی  بازی (( پیدا کردن خودمان )) است و ما برای گم کردن خودمان افسون دنیا و جاده ها وهم

  بازی هایش شده ایم و از این سو به ان سو می رویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:58  توسط samira | 

شاید بشه گفت جدایی, حسرت دل آدمهاست
درد عشق, غم غربته, این چیزیه که دل آدمهارو می سوزونه 
بر خلاف همه که می گن عشق:
دوست داشتن,رسیدن,وصل شدن و... است
من می گم عشق:
نفرت,دورشدن,بریدنه
حتماً می گی چرا؟
نفرت چون بعداینکه عشق رو می فهمی از خودت متنفر می شی
که چرا دیر فهمیدی
نرسیدن به خاطر اینکه عشق یه راهیه که هرچی می ری نمی رسی
یعنی پایانی نداره و بی نهایته
بریدن واسه اینکه اگه کسی بخواد عشق رو بفهمه باید از خودش ببره
ولی بدون عشق نفس کشیدن هم دشواره

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 9:19  توسط samira | 

 

می خواستم بگم که به وبلاگ داداش گلم امین و آبجی نازم مینا جون یک سر بزنید آخه خیلی قشنگ روش کار می کنن و من هم خیلی دوستشون دارم

http://www.proview.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12:11  توسط samira | 

وقتی که پاییز میشه ، ماآدمها خوشمون میاد که پا رو برگها بزاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت ببریم.
 
برگ یه روز تمام زندگی درخت بوده ! همه عشقش و همه امیدش!درخت همه شیره جونش رو به برگ میدادتا سبز بمونه و ازش جدا نشه ! آب و بادو خاک و همه و همه به درخت کمک میکردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت.
 
خستگی تو کارش نبود ! چون هر وقت که دلش میگرفت دستش رو دراز می کرد و خدا رو تو آسمون لمس میکرد ! یا هر وقت که خسته تر میشد ، با غرور از اون بالا به آدمها نگاه می کرد و به نظرش آدمها چقدر پست و کوچک بودن .
 
همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید.
 
درخت از برگ خسته شد و دیگه سبزی برگ براش جذاب و زیبا نبود! برگ پیر شده بود و درخت دیگه نمیتونست سنگینیش رو تحمل کنه ! این شد که دیگه شیره جونش اون قوت همیشگی رو نداشت ! چون دیگه با عشق به برگ داده نمیشد!
 
برگ این ررو فهمید ! دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش بر نمییومد ! سعی کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه ! اما کم کم دیگه درخت برگ رو ندید و چیزی نبود که دیگه به برگ بده !
 
برگ پژمرد ! افسرد ! خشکید وافتاد.
 
ما آدمها افتادن برگ رو نشونه زیبایی گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم جشن برگ ریزان.
 
زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند
!درخت ازشون بریده بود ! حتی باد اونا رو به هر طرف می انداخت ! بارون اونا رو خیس میزد و آفتاب اونارو می   پوسوند ! دیگه هیچ کس اونارو دوست نداشت
برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضی بودند !
 
ما آدما هم راضی هستیم از اینکه پا رو برگها میزاریم و صدای شکسته شدنشون رو میشنویم و لذت میبریم.
 
اما میدونید برگ چیکار میکنه؟؟؟
 
برگ هنوز عاشق درخته و نمیتونه محبتهای اونو فراموش کنه و زحمتهای بادو بارون و خورشید رو ! برگ نمیتونه از درخت دل بکنه ! اما دیگه زمستون داره تموم میشه و وقت جوونه زدن درخته ! وقت اومدن معشوقه های تازه درخت.
 
اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می پوسه و میشه قوت خاک ! میشه کود ! میشه غذای درخت ! میشه شیره ای که تو وجود درخته و حالا باید تو رگهای معشوقه های جوونش بره .
 
برگ می پوسه و خودش رو به پای درخت میریزه تا درخت راضی بشه و زندگی خوبی رو با معشوقه های جدیدش داشته باشه!
 
تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ می گذری ، بشنو:
درخت از برگ خسته شده ، اومدن پاییز بهونس..........
 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:5  توسط samira | 

مهم این نیست که هستی آن چه اهمیت دارد این است که همیشه عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد می رسند در رساندن دم به بازدم
عشق
گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی کسی است که با تراش محبت و صداقت آن را چونگینی برانگشت عشق روح خود کند .کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کند در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نوز محبت بر قلب کسی نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبانباید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه ....
هیچ به این اندیشیده ای که به نام خدا چه کارها را نمی توان کرد آری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما کینه دوست را به دل بگیری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما به وفاداری دوست توجه نکنی تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما آبروی دوست را بر باد دهی و ویرانش کنی

در یاب که اگر به نام خدا می گوییی یعنی عاشقی و عاشق یعنی
ع:عطر وجودت روح نوازاست
ا:ایثار مثل زدنی است
ش:شهره به مهربانی داری و...
ق:قناری خوش الحان روضه رضوانی
حالا بگو چه کم داری؟
مطمئن تر از این کشنی چه دیده ای که از دریای مهر ورزی می هراسی ؟
قسم به هر چه درد منده در این دنیاست عاشق بمان
به سوز دل عاشق که تنها مرهم زخم دل تنهای دوست توی
عاشق بمان محبت کن و بدون چشمداشت ببخش
دل را به خدا بسپار برایش دلبری کن آری با مهربانی توجه اش را به خودت جلب کن با عفو وراهایی نگاهش را معطوف خود کن با خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی حکمت الهی اش غر ق در سرور شو این عطر مشام انگیز الهی بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 9:4  توسط samira | 
چهار شمع بودند كه به آرامي مي‌سوختند . سكوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود كه به وضوح مي‌شد صداي درد دلشان را با يكديگر شنيد.شمع اول گفت: من "آرامش" هستم...! هيچ كس نمي‌تواند از نور من محافظت كند. به هرحال فكر ميكنم بايد بروم. چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش از اين سوختن نمي‌بينم... رفته رفته شعله‌اش كم نور و كم نور تر شد تا اينكه بطور كامل از بين رفت و خاموش شد. شمع دوم گفت: من "ايمان" هستم. گمان نكنم تا مدت زيادي بمانم، وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده من ديگر براي هيچ كس ارزشي ندارم. تا صحبتهايش تمام شد، نسيمي به آرامي وزيد و شمع دوم را هم خاموش كرد. شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت كرد: من "عشق" هستم . ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ديگر كسي به من اهميت نمي‌دهد و مردم قدر مرا نمي‌دانند و فراموش كردند كه عشق از همه كس به آنها نزديك‌تر است، بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد، نورش كاملاً از بين رفت و مانند شمع‌هاي قبلي خاموش شد. ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش ديد، با گريه و اندوه زيادي گفت: اي شمع‌ها ! چرا شعله‌تان خاموش شد؟ شما بايد  تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني كنيد. در آن هنگام شمع چهارم شروع به حرف زدن كرد و گفت: نترس، تا وقتي كه من هستم مي‌توانم آن سه شمع را روشن كنم و هميشه پر نور نگه‌شان دارم زيرا من "اميد" هستم. كودك با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله ي اميد، آرامش، ايمان و عشق را روشن كرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:48  توسط samira | 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ............/

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟ گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟ گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد ........

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟ گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي ..........

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟ گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم .............

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ....... گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:58  توسط samira | 

باد سرد خزانی گلبرگهای گل مریم را به آهستگی تکان داد . مریم ناله کنان خبر دوری خود را همراه باد خزانی به گوش بلبل شیدا ، آن عاشق مهجور فرستاد .

پرنده ی زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود ، جسم نحیف و بی رمقش را به مریم رساند و ناله و زاری آغاز کرد : ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است ؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم ؟  بیچاره گل مریم ، شبنم خزانی را از دیده فرو بارید ، و به دلداری از بلبل شیدا پرداخت و گفت : هنوز چند صباحی از وقت وصال باقی است و تومی توانی دمی کوتاه از مصاحبت من لذت ببری .

دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان سپید پرپشت ، در حالیکه از شدت تاثر ، چین و چروک صورتش دو چندان شده بود ، زمزمه کنان پیش آمد و در حالی که کارد تیز و بران خود را در برابر دیدگان دریده و اشک  آلود عاشق ، بر گردن ظریف معشوقه گذاشته بود پاسخ داد : عمر تو با سپری شدن فصل بهار پایان پذیرفته و من تاب و توان ندارم که مرگ تدریجی تو را تماشا کنم . به این جهت از گلستان خزان شده دورت می کنم و از معشوقت جدا می کنم و به کسی که می خواهد تو را به دخترک زیبا رخ شوخ چشمی هدیه کند تسلیم می کنم . باغبان دسته گل مریم را به من داد . ولی هنوز در فراق بلبل ، شبنم های خزانی از چهره گل بر دستهای من چکید و مرا به یاد اشکهای گرمی که شبی او از دیدگان  زیبایش افشانده بود ، می افکند . نگاهی به گلستان کردم ، باغبان پیر در آن دور دستها  مشغول کندن چاله کوچکی بود و با خود می گفت : ای بلبل زیبا ، ای عاشق بیچاره ، تو نیز در دل خاک سرد ، مانند هزاران عاشق ناکام دیگر ، به خواب ابدی فرو رفتی ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:59  توسط samira | 

نهال تازه رسی گفت با درختی خشک * که ازچه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست
چرا بدین صفت از آفتاب سوخته ای * مگر به طرف چمن، آب و آبیاری نیست
شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی * به زیر بار جفا، چون تو بردباری نیست
جواب داد که یاران، رفیق نیم رهند  *  به روز حادثه، غیر از شکیب کاری نیست
تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان * خزان گلشن، ما را دگر بهاری نیست
شکستگی و درستی تفاوتی نکند  *  من و ترا چو در این بوستان قراری نیست
تو نیز همچو من آخر شکسته خواهی شد  *  حصاریان قضا را ره فراری نیست
هر آنچه می کند ایام می کند با ما * بدست هیچ کس ای دوست اختیاری نیست
اگر سفینه ما، ساحل نجات ندید  *  عجب مدار، که این بحر را کناری نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 12:2  توسط samira | 
 

پدر،بیا،خستگیاتو درکن
کنارچشمه سارپاک اشکام
پدربشین، کمی برات بخونم
که مث تومنم غریب وتنهام
دُرُس دیدم، شرم تهیدستیه
این عرق پیشونی شکسته ت
دریغ باختن جوونیا ته
تو حیرت چشمای پیروخسته ت
سهم تو،ازما ل ومنال دنیا
یه قلب پاک ویه دل زلاله
یه تکه نان ویه جهان شرافت
نصیبت ازگردش ماه وساله
قطارلحظه هات که بی توقف
ناله کنان، نفس زنان،توراهه
حالا که افتادنوسراشیب عمر
بی کس وبی امید وبی پناهه
روشونه های شرقی ونحیفت
یه کوهه ازجمله های سوُالی
تو موندی ودستای غرق پینه
توموندی ویه کوله بارخالی
پدربگو!روزخمای صبورت
چی شد که هیشکی مرهمی نذاشته؟
چراکسی این همه خاروسنگ و
ازپیش پاهای توبرنداشته؟